مسیــــر آینـــــدگـــان

آمـــوزشی و تربیتـــی - خاطــــرات - فعالیت مدرسه و زندگی

زندگی ادامه دارد

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز/ کنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار که از اختیار بیرون است(حافظ)

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد . پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد .ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد... 

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد .سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند .ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنندهر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود .مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است .پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد .از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشمپدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پریداشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است / رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است( خیام)

برچسب ها: زندگی و مرگ ,

[ بازدید : 12 ]

[ سه شنبه 24 مرداد 1396 ] [ 0:53 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

جنون عشق وجفای دوست

ذوالنون مصری صوفی ای بود که گرفتار جنون شد، آن چنان که مردم

طاقت نیاوردند و او را به بند کشیدند و به تیمارستان بردند . دوستان ذوالنون

که از دوری او ناراحت بودند به تیمارستان رفتند تا او را ملاقات کنند اما از آن

طرف ذوالنون از گرفتاری مردم دچار جنون شده بود ، بند و زندان را غنیمتی

 برای خود می دانست و از دیدار دیگران خوشحال نمی شد . وقتی دید گروهی

 برای ملاقات او آمده اند ناراحت شد فریاد زد شما کیستید ؟ برای چه کاری پیش

 من آمده اید ؟ آن گروه با ادب و احترام گفتند : ما از دوستان تو هستیم و آمده ایم

که حال تو را بپرسیم ما دوستدار تو هستیم . راز کارت رابه ما بگو . ذوالنون تا

 حرفشان را شنید به آنها دشنام داد و سنگ به طرفشان پرتاب کرد آنها هم فرار

 کردند . ذوالنون با صدای بلند خندید و گفت: آنها را ببین ! هیچ نشانه دوستی

نمی بینم . دوست باید جفای دوست را تحمل کند شما با چند دشنام و چند سنگ فرار

 کردید ، چطور می توان شما را دوست دانست!

این چنین ذاالنون مصری را فتاد / کاندر او شور و جنونی نو بزاد

شور چندان شد که تا فوق فلک / می‌رسید از وی جگرها را نمک

ذوالنُّون مصرى: کنیه او ابوالفیّاض، پسر ابراهیم، از عارفان بزرگ قرن سوم

هجری بود. بسیاری از بزرگان عرفا مرید او بوده‌اند.

مولانا معتقد بود:  از عقل والای ذوالنون بعید است که دیوانگی، او را به کارهای

نادانی بکشاند. ذوالنون با دیدن عقل این‌گونه مردم ترجیح داد که دیوانه باشد.

برچسب ها: گرفتار جنون-ذوالنون - تیمارستان- بند و زندان ,

[ بازدید : 97 ]

[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 1:02 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

انیشتین و نقش مادرش در تفکر او

یکی از دلایل رشد فکری سئوال پرسیدن است.

 انیشتن در پاسخ به این سئوال که چگونه نظریه نسبیت را داده است گفت:

هر روز که  از مدرسه باز می گشتم مادرم این سئوال را از من می پرسید که

امروز چه سئوال زیبایی از معلم خود پرسیدی؟

  و من سعی می کردم برای این که  جواب مادر خود را به خوبی بدهم هر روز

سئوال خوبی از  معلم می پرسیدم و از این طریق٬  این سئوالات من به فضا و

 کهکشانها رسید. مادر انیشتین با پرسیدن سئوال عملا باعث تفکر بهتر و جذاب

 شدن تفکر برای او می شده  است.

به دنبال پرسیدن سئوالهای جذابتر و بهتر باشید. این یک تکنیک برای فکر کردن

 است. در ایران اکثر پدر و مادرها می پرسند نمره ات چند شده است بیست شدی؟

تفاوت نگرش مادر انیشتن  به سوال به خوبی بیان کننده چرایی شکل گیری انیشتین است. 

برچسب ها: تفکر - نقش اطرافیان - پرسش - سوال - ,

[ بازدید : 137 ]

[ چهارشنبه 25 فروردين 1395 ] [ 0:27 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

انسانیت

روزی از دانشمندی ریاضی‌دان ، درباره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند، نمره یک می‌دهیم: ۱

اگر دارای زیبائی هم باشند یک صفر جلوی عدد یک می‌گذاریم: ۱۰

اگر پول هم داشته باشند دو تا صفرجلوی عدد یک می‌گذاریم: ۱۰۰

اگردارای اصل ونسب هم باشند سه تا صفرجلوی عدد یک می‌گذاریم: ۱۰۰۰

ولی اگر زمانی عدد ۱ رفت (اخلاق)؛ چیزی به جز صفر باقی نمی‌ماند: ۰۰۰

و صفر هم به تنهائی هیچ است و آن انسان هیچ ارزشی ندارد.

 

یاد بیت زیر افتادم:

چون به عدد یک تویی من همه ی صفرها / آنچه که معنی دهد قامت دلجوی توست

برچسب ها: انسانیت- اخلاق - زیبایی - ثروت - اصل و نسب - بی ارزش ,

[ بازدید : 347 ]

[ يکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 17:27 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

علم ادب

پدری  پسران خود  را پند همی داد :

ای جانان پدر! ایــام دولت غنیمت شمارید و زمــام فرصت

 از کف نگذارید حالی  که زمان جــوانی و اوان  کامـــرانی

است علم و ادب آموزید و کبر و جهل نیندوزید که  تحصیل

علــم و ادب همه وقت فــــراهم نشود و فرصت لهو و لعب

هرگز از دست نرود.

بهتر کوش زانکه در عالم/ شرف آن راست کو هنر دارد

گر به تو نعمت از آن نرسد/ نام جهل آخر از تو بردارد

برچسب ها: نصایح - جوانی - علم وادب - لهو و لعب - شرف - نام جهل - ,

[ بازدید : 379 ]

[ شنبه 17 مرداد 1394 ] [ 0:39 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

زنــــدگـــــی

عمر اگر خوش گذرد زندگی خضر کم است / ور به تلخی گذرد نیم نفس بسیار است

پیری مستحق ، پشته ی خاری بر دوش داشت از گرانی آن رنج خستگی

به ستوه آمده پشتواره را بر زمین نهاد و ملک الموت را از خدا بخواست

که بیاید و جان او را بگیرد بلکه از این رنج و مشقت خلاصی یابد .

ملک والموت به امرخدای تعالی به هیبت هولناکی خود را به او ظاهر ساخت

و پرسید : چه حاجت داری؟ پیر فقیر از هیکل و هیئت او خوفناک و

مضطرب گردیده پاسخ داد: عرضی ندارم مگر اینکه به من کمک نموده

این پشتواره را بر دوشم گذاری.

(زندگی هر چند تلخ باشد به مذاق همه کس شیرین آید)

مرا توفیق نیکــو بندگـــی ده / دلم را زنده دار و زندگی ده

ز خودرایی تبه شد کار ما را / خداوندا، به خود مگذار ما را

برچسب ها: زندگی - عمر- خضر- ملک الموت - تلخ و شیرین ,

[ بازدید : 1289 ]

[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 17:08 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

امرار معاش


روزی بهلول را گفتند : شخصی دزدی کرده باید چکارش کرد

بهلول گفت : باید دست حاکم شهر را قطع کرد .

مردم با تعجب پرسیدند : چرا؟!!!

بهلول گفت : گناهکار اصلی حاکم است که مردمش

 باید برای امرار معاش دزدی کنند.

به پایتخت کیان ای خدا شود روزی / که چشم خلق نبیند گدای دست دراز

در این خرابه به هر جا پا بگذاری / غم است و ناله و فریاد و داد و سوز و گداز

کاش بهلول در زمان ما می بود که متوجه می شد کسانی که دزدی های

 کلان (اختلاس ) می کنند برای امرار معاش نبوده  واز طبقه فقیر یا متوسط نیستند

یکی صد جامه دارد ، جمله دیبا/ یکی را عور می بینی سراپا

یکی بر تخت زر خفته شب و روز / یکی از صورت سرماست در سوز



برچسب ها: امرار معاش ، فقر و نداری، حاکم و غنی ,

[ بازدید : 2052 ]

[ پنجشنبه 11 تير 1394 ] [ 23:51 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

" بی دوست نتوان زیستن "

زمستان تمام شده بود و بهار آمده بود تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود.

از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. سپس چشمش به آفتاب افتاد.
تکه یخ با خوش‌حالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: «سلام خورشید!

خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه ‌کنم. من تا الان با کسی

دوست نشده‌ام، تو دوست من می‌شوی؟»
خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی. باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم،

اگر من باشم تو نیستی! می‌میری، می‌‌فهمی؟»
یخ زیر لب گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که

کسی را دوست داشته‌باشی؛ ولی نگاهش نکنی!
روزها یخ به آفتاب نگاه می‌کرد. خورشید و درخت می‌دیدند که هر روز یخ کوچک و

کوچک‌تر می‌شود. یخ لذت می‌برد؛ ولی خورشید نگران بود.
یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه‌ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ،

جوی کوچکی جاری شده بود.
جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان‌جا، یک گل زیبا

به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید. هر جایی که آفتاب می‌رفت، گل هم با او

می‌چرخید و به او نگاه می‌کرد.
خلاصه ای از کتاب " یخی که عاشق خورشید شد" اثر رضا موزونی

برچسب ها: خورشید - نگاه - دوست - گل زیبا ,

[ بازدید : 654 ]

[ چهارشنبه 3 تير 1394 ] [ 23:42 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

پرنده آزاد و در قفس

پرنده اهلی در قفس بود و پرنده آزاد در جنگل آنها همدیگر را ملاقات کردند

و می خواهند برای همیشه با هم باشند.

پرنده آزاد می گوید: بال بگشا با هم به جنگل پرواز کنیم.

پرنده اهلی می گوید : بیا اینجا هر دو راحتیم غذای و آسایش مان فراهم است.

پرنده آزاد گریه می کند می گوید : در میان قفس که حتی به اندازه یک بال گشودن جا

نیست چگونه می توان راحت بود . آواز خواندن در میان جنگل و پرواز در آسمان

نیلگون لذت بخش تر است.

پرنده در قفس می گوید: بیا در کنارم بنشین سخن گفتن را به تو آموزش  دهم.

پرنده آزاد می گوید :هرگز نمی توانم سخن گفتن را بیاموزم باید آواز بخوانیم.

آنها در اشتیاق هم می سوختند اما یکی قادر به پرواز نبود و دیگری نمی خواست

 عمر خود را در قفس بگذراند.

پرنده در قفس با گریه گفت: افسوس بال من ناتوان و مرده اند . نمی توانم همراهت باشم.

آنها در حسرت یکدیگر، از هم جدا شدند.

پرنده قفس با چشمان اشک بار زمزمه کرد:

پرنده قفس عادت دارد به تنهایی وبال شکسته

پرنده قفس نمی داند عشق پرواز و آزادی

بپر ای پرنده آزاد ، نمان در قفس

از من گذشته که دل خوش کنم به عشق و آزادی

بی من برس به دلخوشی آزادی ونور و سرسبزی

ای پرنده آزاد ! بیکس و بال شکسته نمان در قفس

برچسب ها: قفس - آزادی - آسمان -پرواز - ,

[ بازدید : 1123 ]

[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 19:06 ] [ سیمین محسن نژاد ]

[ ]

ساخت وبلاگ جدید هتل هتل آزادی تهران هتل اسپیناس پالاس چت روم چت روم چت فارسی جای لینک شما
بستن تبلیغات [x]